|
دو کلمه حرف مردونه؟!
بسم الله فقه شمشير امام صادق است هر که بی شمشير شد نالايق است فای فيض و قاف قرب و های هو می دهد بر اهل تقوی آبرو (محمد رضا آقاسی) می خواستم دوکلمه حرف مردونه با آقا امام صادق سلام الله عليه بزنم اما هر چی گشتم توی وجودم مردی نديدم.فقط به آقا ميگم آقا ما شما رو خيلی دوست داريم میخوام از تشییع جنازه شهدا بنویسم که یه روز رفتم. رفتم تشییع پیکرهای شهدا ایستادم و نگاه کردم به تابوت هایی که با پرچم ایران پوشونده شده بودن( به شدت از به کار بردن لغت تابوت در اینجا بیزارم جایگزینی پیدا نکردم) از خودم پرسیدم :خب که چی؟ برای چی اومدی؟ برای چار تیکه استخوون یا اینکه فکر می کنی اومدی شهدا رو ببینی و دنبالشون راه بیفتی؟ زل زدم به ماشینا ، اشکم ریخت یا دم اومد برای چی اومدم. اومدم دنبا ل خودم .اومدم خودمو ببینم اومدم یادم بیاد کجا زندگی می کنم ، گذشته ام چی بوده تا فردا به خاطر جریمه شدن... .آخه میدونی من یه انسانم ، یه انسان فراموشکار که گرد زمان رو حافظه ام رو پوشونده اومدم غبار روبی کنم . می دونم آدمایی که می خوان همه ی کارهای زندگی رو با دو،دو تا چهار تا ومعادلات عاقلانه حساب کتاب کنن دارن یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میندازن و آماده ان تا کلی دلایل عقلی برام بیارن که این کار تو کاملا بی منطقه. می دونی این آدما رو میشناسم بعضیاشون به جای اینکه کاراشون رو بر اساس منطق تنظیم کنن منطقشون رو با چیزایی که می خوان تطبیق میدن اون وقت اگه با منطق اونا سازگار نباشی تو دیوونه ای و اونا عاقل!!! این عاقلان با این ژستای روشنفکریشون فراموش کردن که دایره عقل آدم اینقدر هم وسیع نیست که تموم محاسبات زندگی توش بگنجه پس تکلیف این احساس و عاطفه ای که خدا به آدم داده چی میشه؟ اینا رو گفتن چون دلم خیلی پر بود ... نه، خیلی خون بود ولی اینو بگم که به نظر من این جمعیتی که میان تشییع شهدا و حرفاشونو با شهدا می زنن، این ارتباط قلبی، تو دایره احساسم نمی گنجه یه چیزی بیشتر از این حرفاست. ...................... از جمعیت جدا شدم هر چی فاصله می گرفتم انگار از یه دنیا وارد دنیای دیگه میشدم. دوباره برگشتم به دنیای خودم به دنیای روز مرگی هام و فکر کردم که اگه شهدا کنار ما بودن تو دنیای تنگ من و تو جا میشدن؟ هنوز حرف عکاسه یادته؟ فکر می کنی این تیکه های استخوون برای چی برگشتن ؟مگه نه اینکه می خوان معا دلات زندگی من و تو رو یه کم جا به جا کنن وحالیمون کنن که: "بهشت را به بها دهند نه بهانه" ز دست کوته خود زیر بارم که از بالا بلندان شرمسارم " مگر زنجیر مویی گیردم دست و گر نه سر به شیدایی بر آرم" راستش را به ما نگفتند راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را نگفتند. گفتند:تو که بیایی خون به پا می کنی٬ جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند. ما از همان کودکی٬ تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم. عشق تو با شرشت ما عجین شده بود و آمدنت٬ طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود. اما... اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان٬ وقتی که تو بیایی. همه٬ پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطفه تو را توصیف کنند٬ شمشیر تو را نشانمان دادند. آری٬ برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند٬ باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین٬ ممکن نیست. آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید. آری٬ برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند٬ هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد. و اینها همه٬ همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می آید و تنها با دست تو محقق می شود. اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی. آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد. کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس دریای خون نشسته است٬ چگونه ساحلی است؟! التماس دعا
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:30  توسط منتظر باران
|
|
|