تبليغاتX

.::لبیک یا اباصالح المهدی::. - مرگ را می خواهم با تمام وجود دوستش دارم

به نام او كه روح به سوي او عاشقانه و عارفانه مي رود

 

چه پاك و بي آليايش است لحظه مرگ

 

لحظه وداع با اين سرزمين رو ياهاي  بي پايان

 

لحظه خود  بودن خود جسم و روح

 

لحظه تنهاشدن واقعي و سا عتهاي پر سوال

 

ديگه اين جاست كه تنهایي به من معنا داده

 

مرگ معناي نا اميدي نيست

 

امروز را تمام كردن و فرداي جديد را آغاز كردن

 

مرگ به مانند شوق رهاشدن از قفس بدون نفس

 

هواي تازه خواستن و نفس دوباره كشيدن

 

مرگ .......نزديك است به مانند يه نگاه

 

به لحظه يه چشم به هم زدن

 

به  اندازه يه لحظه شيرين

 

كم و بيش نزديك است

 

مرگ..............

 

فرصت نجات ازطعم بد دنيا

 

فرصت تازه ديدن نور

 

فرصت خنده به تمام گذشته

 

فرصت از نو تر شدن

 

فرصت باروني شدن چشم ها

 

فرصت گرفتن ثانيه مرده ازدريا

 

فرصت بهاري شدن

 

فرصت خنده يه كودك بي صدا

 

غنيمت فرداي  سكوت شكستي

 

لحظه روشني هاي ثانيه ها

 

ديدن ساقي و نوشيدن مي

 

مست شدن دررويا ي راستي

 

زمان رويش گل ابديت در چشم ها

 

مرگ نزديك است اي دل به پا خيز

 

بس است اين همه خنده و گريه هاي بي فايده

 

اين همه دل خوشي هاي بي هدف و زود گذر

 

اين همه  خنده هاي كهنه و بي رمق

 

بس است فرصت وداع  رسيده به خود باش و بر خيز

 

دل خوشي هاي ثانيه امروز و فردا بس است

 

آري براي سكوت را شكستن ديگر زمان باتوغريبه شده

 

بس است اين همه قول قراري كه به دل دادي و پايبند نبودي

 

بس است اين همه امروز و فردا كردن

 

سر و صورتت گرد غبار امروز گرفته

 

اي جان بدان كه فرصت فردا شدن  نزديك است 

 

به خود باش !!!!!!!

 

طبل بيدار باش را برايت زدم

 

پس بدان كه راه درازو پر از نشيب و فراز

 

عزمت را جزم كن

 

تو كه خوش نشسته اي و به عقوبت نداني

 

به دنيا تكيه زدي

 

فكر زده اي به دلت كه دنيا را صاحب شدي

 

به عقوبت فردا نگاه نكردي

 

بدان كه قانون زندگي همين است و همين

 

بس پرده غفلت را كنار بزن

 

راه نده به دلت غم و خسته گي

 

بر خيز و شاد باش

 

امشب فرصتي به تو داده شد باشي

 

راه ديروز را فراموش كن

 

هدف امروز را بدان

 

كه راه امروز مقصدش نزديك است

 

و هر ثانيه بدان كه اجل در كمينت نشسته

 

كاري كن كه فردا در حسرت

 

امروزت در دنيا نباشي

 

فردا دگر دير است  چرا كه

 

 لحظه امروز را به باد  بخشيدي

 

دنيا حسرت ندارد بلكه كاري كه كردي

 

پس در غنيمت لحظه با معبودت بودن باش

 

اي دل قره نشو و سجده شكر كن

 

كه لطف اوست كه نفس مي كشي

 

پس توشه سفر فردايت را

 

ببند كه وقت تنگ است  

 

لحظه فردا نزديك شد

 

 فرصت به اندكي شد

 

نمي دانم بويش نزديك شد

 

از پيله اي كه به دورت

 

 از دنيا تنيده اي رها شو

 

از لحظه به دوست پيوستن بخندو شاد باش

 

مرگ را فنا نيست

 

مرگ باقي شدن تا ابد

 

بدان كه اگراز ديارباقي مي دانستي يه لحظه،

 

دگرمرگ در سوال ها جواب داشت و فراموش نمي شد

 

و من مرگ را دوست دارم و درپي آن هستم و مي خوانمش...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:41  توسط منتظر باران   |