تبليغاتX

.::لبیک یا اباصالح المهدی::. -

سلام آقا جان

 

سلام مولاي من

 

سلام پدر بزرگوارم

 

سلام مهربانم

 

سلام آرام جانم

 

سلام تسكين وجودم

 

سلام به تو كه با شنيدن نامت آرامش مي گيرم

 

سلام به تو كه فقط براي ديدن تو نفس مي كشم

 

سلام به تو كه جمعه ها را به اميد تو از صفحه تقويم باز مي كنم

 

سلام به تو ديگر روزها برايم مفهومي ندارد  فقط از ميان روزهاي  تقويم فقط

 

جمعه ها را  مي پرستم.

 

پرستش غير از خدا گناه است وگرنه من تو را مي پرستيدم

 

سلامم را به باد مي سپارم تا بي دريغ  تقديمت كند

 

سلام و باز سلام .....

 

از يه بغض قديمي شروع مي كنم  كه بد جوري تو گلو گير كرده و خالي نمي شه 

 

راستش  را بخواي خسته شده ام و به دنبال  دل دردمندي  مي گردم  كه با او درد

 

 دل كنم و سنگ صبوري نيافتم جزتو مي دونم كه مي دوني  در دل  من چه مي

 

 گذرد و از اين بابت تسلا مي يابم  اما گاهي اوقات  احساس  خفگي  و خفقان مي

 

كنم  احساس  مي كنم  قلبم را مي فشارند و استخوانهايم را خرد مي كنند .

جوان گفت : جاده مرا صدا مي زند.....

 

راه مرا مي خواند .....

 

بگذار بخواند !من كوله بار خويش را بسته ام .

 

پس ...قدم در راه خواهم گذاشت

 

پا به پاي  جاده خواهم  رفت

 

هم نفس با ثانيه ها ، خواهم دويد.....

 

و مي دانم  كه اين راه

 

راهي است پر چاه

 

پر از كوره راه

 

پراز پستي

 

 پراز بلندي

 

پر از فراز

 

پر از نشيب

 

پراز باتو بودن و بي تو بودن

 

و مي خواهم  با تمام وجودم ازتوعاجزانه بخواهم تا راهنماي من گردي....

 

و مونس و انيس  و يار  من شوي

 

كه محتاجم  به راهنمايي  تو ، در اين  راه پر از بي راهه زندگي

 

پس مرا به سوي  خويش  بخوان

 

و از آستان  بلندت  مران

بگذار  كه زندگي  هر آنچه  مي خواهد  بكند  و شيطان  هر قدر  كه مي تواند

 

چه غم؟

 

كه من رويين روانم ، به يمن اكسيرنام  اعظم تو....

 

پس با نام تو كه زيباترين نام در عالم است براي من  گام  در راه خواهم گذاشت

 

و تو را مي خوانم ...........تو را خواهم خواند

 

تو را مي گويم ..............تو را خواهم گفت

 

كه نام تو

.................گره گشاي كورترين  گره هاي عالم است براي من!

 

اي انتهاي  تمامي  جادهاي  بي انتها ....... مهدي جان !

 

مي دانم كه مي آيي

 

فر صت اين لحظه برايمم  نزديك شده

 

به يقين اين را مي گويم  كه مي آيي

 

صبح بي تو به رنگ عصرآدينه ها است

 

الفباي انتظار را به خاطر تو آموختم

 

چون  كه اگر معناي تو را نمي دانستم

 

هيچ وقت به سراغ  دفتر خاطراتم  نمي رفتم

 

من شعر تو را بر  سبزه ها .....بر دريا ......بر آسمان

 

بر زمين خاكي ......بر تمام عالم نوشتم

 

و شعر خودم را برآب روان  ثانيه ها نوشتم

 

بر ابري كه  كنجي ازآسمان  بيتوته غم كرده  و منتظر  باراني شدن است

 

ودرانتظار ظهور توست  نوشتم

 

و با آمدن تو باران مي بارد  به خدا  دلها همه باراني مي شود

 

چراكه ديدگان هيچ كس ياراي تماشاي رخ زيبايت را ندارد

 

و چشمي مي تواند تو را نظاره گر باشد

 

كه به جز تو به هيچ كس نگاه نكرده باشد

 

در يه كلام كوچك كه معنايش دريايي است

 

چشمش در اين وادي براي تو و به خاطر تو باز شده باشد

 

و نظاره گر بوده .......

.......................................................................................

 

حضور سبز تو كي مي رسد

 

درياي آرام و بي تمنا

 

در تلاطم  فردا پايكوب زمين و زمان شده

 

جمعه فردا كي از راه مي رسد

 

چشمم دخيل به آسمان

 

هم چنان  به افق سبز

 

نظاره گرطلوع نه

 

تولد خورشيد پشت ابر

 

انتظار را در تو  ديده ام

 

ولي لحظه ها جلاد روح  من شده اند

 

 حضور سبز تو كي مي رسد

 

مژه هاي چشمم  را به عقربه ثانيه شمار

 

گره زده ام  و منتظرم

 

درصف عاشقان درآرزوي

 

 نظاره رخ تو مي مانم

 

ديري كه الفباي انتظار را  آموخته ام

 

ولي  خبري از تو نيست

 

بيا كه چشمانم به افق خيره مانده

 

در جوشش فردا تك سوار مي آيد

 

و محبت رنگ سبز مي گيرد

 

وبا حضور سبز او

 

گره از چشمانم بازمي شود

 

 كي مي آيي اي يوسف دلم

 

شايد  همين  لحظه  اجل من باشد

 

پس بيا  كه دگر تابي ندارم   

 

معناي منتظر بودن را مي دانم

 

اما چه گويم  كه وقت اجل نزديك شده!

 

 

اگر روزي  او را نظاره گر باشم به او خواهم گفت كه چه زيبا مولا علي (ع) 

 

فرمود : (الانتظاراشد الموت )  انتظار شديدتر از مرگ است

 

اي عدل منتظر و اي حاضر ناظر  چشم ها به تو دوخته شده  و منتظران  حقيقت

 

همچون شمعي  تا صبح  ظهور در غم هجرانت  مي سوزند  چه سخت  و گران

 

است  بر من اينك  ببينم  همه  خلق را و ترا نبينم

 

خدايا چه دردناك است كه صبح آدينه را مي بينم ولي ديدگانم رخصت ديدار او را

 

ندارد  خدايا من چه بگويم خداجونم دلم پر از درد و دوري و غم بي حضورآن

 

سبز قبا ست آره تو اين لحظات تنهايي و بي كسي خدايا من  ديگه تنها نيستم

 

ديگه تو را دارم يار من تويي آره اگه من نوعي تو را  درست و حسابي بشناسم

 

ديگه اين لغت را از صفحه دلم خط مي زنم

 

هر آدينه كه مي رسد  دل تاب و تواني دوباره دارد و جاني اميد به فردا دارد 

 

آره آقا جونم دل بهانه تو را مي گيرد وما لب ها را با ندبه و كميل  متبرك  كرده

 

و روبه درياي انتظاربه انتظارطلوع آفتاب  مي نشينم

 

اي ساقي فرج چشم ها آنقدر درفراق تواشك ريخته وانتظاركشيده دست ها آنقدر 

 

طلب نور  كرده  وخالي مانده  دوش ها  آنقدر تازيانه  سنگين  اهانت  را به پيكره 

 

باورهاي  دينمي  تحمل  كرده  كه دگر توان از كف  داده  مولاي من كجا  هستي

 

كه دوستانت  را عزت بخشي و دشمنانت را ذليل و خوار كني

 

اي سايبان  دل هاي سوخته  و اي انتظار  اشك هاي  به هم دوخنه 

 

عاشقانت  هر جمعه  ديدگان خود را با اشك بلوري  مي آرايند و دلشان را نذرتو

 

مي كنند هر صبح با مولايشان تجديد ميثاق مي كند  كاروان دل را به غروب  مي

 

برند  زبان را به ذكر  فرج  مشغول مي دارند و بر سجاده  انتظار نشسته  و انتظار

 

را بر دوش مي كشند تا شايد دعايشان مستجاب شودومعشوق گوشه چشمي به آنها

 

بنمايد .اي تجديد كننده  احكام نعطيل شده  و اي طلب  كننده خون شهيد كربلا!

 

كجا هستي ؟

 

بيا و ديدگان  را با ظهورت  مزين كن  و درياي  محبت  را بر دل مشتاقان  جاري

 

 كن 

 

اي چشمه عدالت طولاني نمودن انتظارت ما را به خطا كشانده  است ديگر عصر

 

جمعه ها  دلم نمي گيرد ..............چرا كه چشم ها ديگرمعناي ديدن تو را فراموش

 

كرده اند چشم ها نگاهشان را به رايگان مي فروشند بازارمعامله پاياپاي قلب هاي

 

سكه اي  در برابر  قلب هاي سپيده بسيار داغ است .

 

چقدر مردم بر گردنشان قلب هاي سكه اي  آويزان كرده اند ؟

 

اي كاش مي دانستم  در كدامين  سرزمين قرار داري ؟

 

اي كاش مي دانستم  كه در كدام سكوت به نگاه من نشسته اي؟

 

هر صبح آدينه براي ديدن تو ديدگانم را غسل معرفت  داده ام

 

مي دانم كه تو خود مي داني كه من براي آمدن توآرزو هاي دنيايم را كشته ام   

 

به خدا تو خود مي داني كه امروز روز مانده به آدينه موعود است و من غروب

 

خورشيد را نظاره گر شده ام با آه و دردي جان افزا لحظات فراق تو را  بر

 

 صفحات دل نالانم مي نويسم باز هم امروز براي تجديد  ميثاق با يارانت

 

به بهشت عاشقان خدايي مي روم ..........تا عهد  خدايي با آ نان ببندم

 

دست از همه چيز كشيده ام 

 

با آنان كه عاشقانه تو را ديدند و رفتند

 

با آنان كه عشق ناب محمدي داشتند

 

با آنان كه تا نام سبزت را شنيدند عازم ديار روشني ها شدند

 

با آنان كه تاريكي ها را پشت كردند 

 

با آنان كه درآدينه ها ....در ندبه ها تو را نظاره گر بودند

 

آري با آن سبزقامتان با آن با جرعتان كه به خاطر ما رفتند

 

عهدي  دوباره مي بندم كه تا لحظه اي جان در نفس دارم

 

حضورشان را در قلبم  جاودانه كنم و اميد دارم كه باعت شادي و آرامش

 

روحشان باشم.

 

اي بلند اي نيكي واي مهربان دوست دارم هر

 

 آدينه كه مي رسد ندبه هاي زائرانت

 

را دانه دانه  در جام جمع كنم و از آن قلب بلوري  بسازم

 

و هنگام ظهورت با قلبي  بلوري  به استقبالت  بيايم

 

مولاي من ؟؟؟؟كي مي شود تو را ببينم و تو ما را ببيني

 

و كي مي شود اين جمله معنا شود: (( متي ترانا و نراك))

 

اي تمام آرزوي من !

اي معناي زندگي من  !

 

اي غايب  غيبت نشين !توان سخن  گفتن را از دست داده ام

 

از اين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام خصمان درون و بيرون

 

روحم را در  زنجير غفلت به بند كشيده اند

 

براي درمان دردم راه را گم كرده ام

 

و لي تو را يافته ام كه تو درمان دردم هستي

 

مرا درياب يابن الحسن كه سخت پريشان حال توشد ه ام

 

تو خود من را هوايي خود كرد ه اي

 

پس بيا كه چشم انتظار تو هستم..........................اللهم اجل لوليك الفرج 

                                                         

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:33  توسط منتظر باران   |