|
میگویند هیچ سلامی بی پاسخ نمی ماند مهدی جان
هدف ما از زندگي چيه و باسه چي اينقد هدر حال دويدن هستيم ولي به يه چيز كه مي رسيم آروم نمي شيم و دوباره حرص مي زنيم راست مي گن آدميزاد حرص طلبه چون همش دنبال ماديات و تجملات و ظاهر نماييه دنبال كمال و باطن نيست دنبال ماشين مدل بالا و خونه آن چناني ولباس هاي فلا ن رنگ و مارك روز خارجي و مدل جديد و هزار تا چيز ديگه كه دنيايين به هر حال ما انسانها دنبال اين چيزاييم وآنقدر غرق اين چيزا شديم كه متوجه خودمان هم نيستيم كه كي هستيم از چي به وجود آمديم و در نهايتش به كجا مي ريم آيا نمي دونيم كه از پست ترين چيزها به وجود آمديم اگر فكر كنيم ديگر اين همه ادعا وافاده نخواهيم داشت وكمي به خودمون ميرسيم به خودمون كه ازش دور شديم فقط ظاهر خودمون را مي بينيم و بس بياييم از همين ساعت به خودمون قول بديم كه ظاهر و باطنمون مثل هم باشه يه رنگ باشيم دست از اين ريا كاري و چاپلوسي و دغل كاري ها براي هميشه برداريم و با همه صاف و صادق باشيم مثل كف دست مثل دريا بي آلايش. صداقت براي من مثل نماز ارزش داره در درجه دوم اگر هيچ چيز نباشه فقط صداقت باشه بس . بيايم با هم صادقانه حرف بزنيم . صادقانه بخنديم. صادقانه به حرفمون عمل كنيم.زندگي كنيم. صادقانه به هم عشق بورزيم .صادقانه در كنار هم باشيم . صادقانه به هم محبت و نيكي كنيم ووووووووو. وامشب دلم تنگه دلم گرفته مي خوام يه نجوايي داشته باشم با خدا تو اين دل شب... خدايا من بنده گنه كار توام من اونم كه حقيرم من اونم كه هيچم ما بنده هاي تو هيچم ولي فقط افاده داريم ادعا داريم ولي ماهمه گنه كاريم سؤتفاهم نشه من خودم را مي گم من روسياه اومدم توبه در خونت را مي زنم اي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا در را باز كن خدايا خودت گفتي كه گر صد بار توبه شكستي بازآي باز آي . خدايا تو اين كوير خشك وبي ثمر افتادم هر چيزي را مي بينم سراب و رؤيا و خيال و توهم و بازي است خدايا به هر سمتي كه ميرم سرابه راهي نيست چه كنم كه دور خودم دارم مي چرخم . خدايا حرف دلم را به كي بگم هيچ كس شنونده نيست جز تو. خدايا فقط تويي كه مي توني دستم را بگيري و از اين مرداب جهالت و منجلاب بي ثمري نجاتم بدي . خدايا فقط تو مي توني تو اين كوير خشك و سوزان از فضلت و رحمتت يه چشمه محبت كن كه من رو سياه صورتم را بشويم و وضويي از عشق و محبت و صفا و..........و از همه مهمتر گذشت و صبر بگيرم و نماز بي ريا و بي كينه در دل شب كه معنايش جز سكوت وخاموشي نيست در مقابل تو اي معنا بخش زندگي اي اميد زندگاني اي جلوه صبر وگذشت و بخشش و تحمل اي تجلي نور اي سر چشمه معرفت وكمال بايستم و دو ركعت نجواي عاشقانه با معشوقم تو سياهي وظلمت شب بخونم و سرم را پايين مي اندازم مثل گدايان كه در مقابل صاحب خونه سر خم مي كنن و دستم را دراز مي كنم و التماس مي كنم به تو اي بخشنده ترين بخشنده ترينها كه دستم را بگير دارم تو اين مرداب غرق مي شم رحمي به من دل شكسته و دل سوخته بكن ديگر . ديگه بسه به غير محتاج بودن يار در خانه ما گرد جهان مي گرديم جواب مسئله را داريم ولي سرگردان دركوچه هاي نا اميدي و بي انتهاو پراز درد و غم پي جواب مسئله هستيم و داريم كم كم خود صورت مسئله را از ذهنمون پاك مي كنيم و و به فراموشي مطلق مي سپاريم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:57  توسط منتظر باران
|
|
|