|
دلم را به صیوری غروب جمعه دخیل می بندم و در طلوع محبت تو شادی سر می دهم شوقی که در دلم طلوع کرده کسی نمی داند حضور سبز تو می داند باز چشمهایم با اشکهایم آذین می کنم تا تو را در پاکی چشمان خیسم ببینم قرارم این باشد که دلی شکسته دارم اگر مرا پیدا کردی در میان عاشقانت نشانه به این باشد که نگاهم به دور دست ها نیست بلکه نزدیک تر را می اندیشم دیگر تنها نیستم و هرچه برایم خواهد پیش بیاید صلاحم می باشد و خدا خشنود باشد بس است خدارا هزار بار و بیشترررررررررررررر شکر می گویم که خیر و خوبی مرا می خواهد و اوست که دوستم می دارد خدایا اتصالم را به خودت قویتر کن صلاحم به دست توست ایمانم را قوی کن تا مشکلات را به راحتی از صفحه دلم کنار بگزارم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:52  توسط منتظر باران
|
|
|