تبليغاتX

.::لبیک یا اباصالح المهدی::.
نمی دانم از این سکوت شکستنی کی خلاص می شم

مدام در ندبه ها فغان می کنم

نمی دانم چه شده

در اوهام این جاده ها یک جاده برایم سبز است

و مقصدی نزدیک ولی سخت در پیش دارم

امروز شنیدم اگه به قرآن انس بگیریم

دیگه همه لذتهای دنیایی بی رنگ میشن

حتی یه آیه در روز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:4  توسط منتظر باران   | 

در آرزوی دیدنت بی تاب ترینم

در تابش دنیا سوخته ام تا تو را بینم شاید .........

روزی در طلوع خورشید دیدمت

من با تمام وجود صدایت می کنم

اگرچه صدایی نیست

هر چند زبانم برای گفتن نامت قفل شده

هر چند که پای رفتن هم ندارم

ولی در همین جا من به آسمان می نگرم

و با چشمانی امید به فردای آدینه ذکر آمدنت را می گویم

و از  اشکهایم برایت فرشی ساختم

 تا هر وقت که آمدی قدم بر دیدگان ناچیزم گذاری

به راستی بر کدام سرزمین بیتوته کرده ای

به خدا می دانم که می آیی.............بیا که دیدگانم اشک باران شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 14:54  توسط منتظر باران   | 

به نام او كه روح به سوي او عاشقانه و عارفانه مي رود

 

چه پاك و بي آليايش است لحظه مرگ

 

لحظه وداع با اين سرزمين رو ياهاي  بي پايان

 

لحظه خود  بودن خود جسم و روح

 

لحظه تنهاشدن واقعي و سا عتهاي پر سوال

 

ديگه اين جاست كه تنهایي به من معنا داده

 

مرگ معناي نا اميدي نيست

 

امروز را تمام كردن و فرداي جديد را آغاز كردن

 

مرگ به مانند شوق رهاشدن از قفس بدون نفس

 

هواي تازه خواستن و نفس دوباره كشيدن

 

مرگ .......نزديك است به مانند يه نگاه

 

به لحظه يه چشم به هم زدن

 

به  اندازه يه لحظه شيرين

 

كم و بيش نزديك است

 

مرگ..............

 

فرصت نجات ازطعم بد دنيا

 

فرصت تازه ديدن نور

 

فرصت خنده به تمام گذشته

 

فرصت از نو تر شدن

 

فرصت باروني شدن چشم ها

 

فرصت گرفتن ثانيه مرده ازدريا

 

فرصت بهاري شدن

 

فرصت خنده يه كودك بي صدا

 

غنيمت فرداي  سكوت شكستي

 

لحظه روشني هاي ثانيه ها

 

ديدن ساقي و نوشيدن مي

 

مست شدن دررويا ي راستي

 

زمان رويش گل ابديت در چشم ها

 

مرگ نزديك است اي دل به پا خيز

 

بس است اين همه خنده و گريه هاي بي فايده

 

اين همه دل خوشي هاي بي هدف و زود گذر

 

اين همه  خنده هاي كهنه و بي رمق

 

بس است فرصت وداع  رسيده به خود باش و بر خيز

 

دل خوشي هاي ثانيه امروز و فردا بس است

 

آري براي سكوت را شكستن ديگر زمان باتوغريبه شده

 

بس است اين همه قول قراري كه به دل دادي و پايبند نبودي

 

بس است اين همه امروز و فردا كردن

 

سر و صورتت گرد غبار امروز گرفته

 

اي جان بدان كه فرصت فردا شدن  نزديك است 

 

به خود باش !!!!!!!

 

طبل بيدار باش را برايت زدم

 

پس بدان كه راه درازو پر از نشيب و فراز

 

عزمت را جزم كن

 

تو كه خوش نشسته اي و به عقوبت نداني

 

به دنيا تكيه زدي

 

فكر زده اي به دلت كه دنيا را صاحب شدي

 

به عقوبت فردا نگاه نكردي

 

بدان كه قانون زندگي همين است و همين

 

بس پرده غفلت را كنار بزن

 

راه نده به دلت غم و خسته گي

 

بر خيز و شاد باش

 

امشب فرصتي به تو داده شد باشي

 

راه ديروز را فراموش كن

 

هدف امروز را بدان

 

كه راه امروز مقصدش نزديك است

 

و هر ثانيه بدان كه اجل در كمينت نشسته

 

كاري كن كه فردا در حسرت

 

امروزت در دنيا نباشي

 

فردا دگر دير است  چرا كه

 

 لحظه امروز را به باد  بخشيدي

 

دنيا حسرت ندارد بلكه كاري كه كردي

 

پس در غنيمت لحظه با معبودت بودن باش

 

اي دل قره نشو و سجده شكر كن

 

كه لطف اوست كه نفس مي كشي

 

پس توشه سفر فردايت را

 

ببند كه وقت تنگ است  

 

لحظه فردا نزديك شد

 

 فرصت به اندكي شد

 

نمي دانم بويش نزديك شد

 

از پيله اي كه به دورت

 

 از دنيا تنيده اي رها شو

 

از لحظه به دوست پيوستن بخندو شاد باش

 

مرگ را فنا نيست

 

مرگ باقي شدن تا ابد

 

بدان كه اگراز ديارباقي مي دانستي يه لحظه،

 

دگرمرگ در سوال ها جواب داشت و فراموش نمي شد

 

و من مرگ را دوست دارم و درپي آن هستم و مي خوانمش...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:41  توسط منتظر باران   | 

سلام آقا جان

 

سلام مولاي من

 

سلام پدر بزرگوارم

 

سلام مهربانم

 

سلام آرام جانم

 

سلام تسكين وجودم

 

سلام به تو كه با شنيدن نامت آرامش مي گيرم

 

سلام به تو كه فقط براي ديدن تو نفس مي كشم

 

سلام به تو كه جمعه ها را به اميد تو از صفحه تقويم باز مي كنم

 

سلام به تو ديگر روزها برايم مفهومي ندارد  فقط از ميان روزهاي  تقويم فقط

 

جمعه ها را  مي پرستم.

 

پرستش غير از خدا گناه است وگرنه من تو را مي پرستيدم

 

سلامم را به باد مي سپارم تا بي دريغ  تقديمت كند

 

سلام و باز سلام .....

 

از يه بغض قديمي شروع مي كنم  كه بد جوري تو گلو گير كرده و خالي نمي شه 

 

راستش  را بخواي خسته شده ام و به دنبال  دل دردمندي  مي گردم  كه با او درد

 

 دل كنم و سنگ صبوري نيافتم جزتو مي دونم كه مي دوني  در دل  من چه مي

 

 گذرد و از اين بابت تسلا مي يابم  اما گاهي اوقات  احساس  خفگي  و خفقان مي

 

كنم  احساس  مي كنم  قلبم را مي فشارند و استخوانهايم را خرد مي كنند .

جوان گفت : جاده مرا صدا مي زند.....

 

راه مرا مي خواند .....

 

بگذار بخواند !من كوله بار خويش را بسته ام .

 

پس ...قدم در راه خواهم گذاشت

 

پا به پاي  جاده خواهم  رفت

 

هم نفس با ثانيه ها ، خواهم دويد.....

 

و مي دانم  كه اين راه

 

راهي است پر چاه

 

پر از كوره راه

 

پراز پستي

 

 پراز بلندي

 

پر از فراز

 

پر از نشيب

 

پراز باتو بودن و بي تو بودن

 

و مي خواهم  با تمام وجودم ازتوعاجزانه بخواهم تا راهنماي من گردي....

 

و مونس و انيس  و يار  من شوي

 

كه محتاجم  به راهنمايي  تو ، در اين  راه پر از بي راهه زندگي

 

پس مرا به سوي  خويش  بخوان

 

و از آستان  بلندت  مران

بگذار  كه زندگي  هر آنچه  مي خواهد  بكند  و شيطان  هر قدر  كه مي تواند

 

چه غم؟

 

كه من رويين روانم ، به يمن اكسيرنام  اعظم تو....

 

پس با نام تو كه زيباترين نام در عالم است براي من  گام  در راه خواهم گذاشت

 

و تو را مي خوانم ...........تو را خواهم خواند

 

تو را مي گويم ..............تو را خواهم گفت

 

كه نام تو

.................گره گشاي كورترين  گره هاي عالم است براي من!

 

اي انتهاي  تمامي  جادهاي  بي انتها ....... مهدي جان !

 

مي دانم كه مي آيي

 

فر صت اين لحظه برايمم  نزديك شده

 

به يقين اين را مي گويم  كه مي آيي

 

صبح بي تو به رنگ عصرآدينه ها است

 

الفباي انتظار را به خاطر تو آموختم

 

چون  كه اگر معناي تو را نمي دانستم

 

هيچ وقت به سراغ  دفتر خاطراتم  نمي رفتم

 

من شعر تو را بر  سبزه ها .....بر دريا ......بر آسمان

 

بر زمين خاكي ......بر تمام عالم نوشتم

 

و شعر خودم را برآب روان  ثانيه ها نوشتم

 

بر ابري كه  كنجي ازآسمان  بيتوته غم كرده  و منتظر  باراني شدن است

 

ودرانتظار ظهور توست  نوشتم

 

و با آمدن تو باران مي بارد  به خدا  دلها همه باراني مي شود

 

چراكه ديدگان هيچ كس ياراي تماشاي رخ زيبايت را ندارد

 

و چشمي مي تواند تو را نظاره گر باشد

 

كه به جز تو به هيچ كس نگاه نكرده باشد

 

در يه كلام كوچك كه معنايش دريايي است

 

چشمش در اين وادي براي تو و به خاطر تو باز شده باشد

 

و نظاره گر بوده .......

.......................................................................................

 

حضور سبز تو كي مي رسد

 

درياي آرام و بي تمنا

 

در تلاطم  فردا پايكوب زمين و زمان شده

 

جمعه فردا كي از راه مي رسد

 

چشمم دخيل به آسمان

 

هم چنان  به افق سبز

 

نظاره گرطلوع نه

 

تولد خورشيد پشت ابر

 

انتظار را در تو  ديده ام

 

ولي لحظه ها جلاد روح  من شده اند

 

 حضور سبز تو كي مي رسد

 

مژه هاي چشمم  را به عقربه ثانيه شمار

 

گره زده ام  و منتظرم

 

درصف عاشقان درآرزوي

 

 نظاره رخ تو مي مانم

 

ديري كه الفباي انتظار را  آموخته ام

 

ولي  خبري از تو نيست

 

بيا كه چشمانم به افق خيره مانده

 

در جوشش فردا تك سوار مي آيد

 

و محبت رنگ سبز مي گيرد

 

وبا حضور سبز او

 

گره از چشمانم بازمي شود

 

 كي مي آيي اي يوسف دلم

 

شايد  همين  لحظه  اجل من باشد

 

پس بيا  كه دگر تابي ندارم   

 

معناي منتظر بودن را مي دانم

 

اما چه گويم  كه وقت اجل نزديك شده!

 

 

اگر روزي  او را نظاره گر باشم به او خواهم گفت كه چه زيبا مولا علي (ع) 

 

فرمود : (الانتظاراشد الموت )  انتظار شديدتر از مرگ است

 

اي عدل منتظر و اي حاضر ناظر  چشم ها به تو دوخته شده  و منتظران  حقيقت

 

همچون شمعي  تا صبح  ظهور در غم هجرانت  مي سوزند  چه سخت  و گران

 

است  بر من اينك  ببينم  همه  خلق را و ترا نبينم

 

خدايا چه دردناك است كه صبح آدينه را مي بينم ولي ديدگانم رخصت ديدار او را

 

ندارد  خدايا من چه بگويم خداجونم دلم پر از درد و دوري و غم بي حضورآن

 

سبز قبا ست آره تو اين لحظات تنهايي و بي كسي خدايا من  ديگه تنها نيستم

 

ديگه تو را دارم يار من تويي آره اگه من نوعي تو را  درست و حسابي بشناسم

 

ديگه اين لغت را از صفحه دلم خط مي زنم

 

هر آدينه كه مي رسد  دل تاب و تواني دوباره دارد و جاني اميد به فردا دارد 

 

آره آقا جونم دل بهانه تو را مي گيرد وما لب ها را با ندبه و كميل  متبرك  كرده

 

و روبه درياي انتظاربه انتظارطلوع آفتاب  مي نشينم

 

اي ساقي فرج چشم ها آنقدر درفراق تواشك ريخته وانتظاركشيده دست ها آنقدر 

 

طلب نور  كرده  وخالي مانده  دوش ها  آنقدر تازيانه  سنگين  اهانت  را به پيكره 

 

باورهاي  دينمي  تحمل  كرده  كه دگر توان از كف  داده  مولاي من كجا  هستي

 

كه دوستانت  را عزت بخشي و دشمنانت را ذليل و خوار كني

 

اي سايبان  دل هاي سوخته  و اي انتظار  اشك هاي  به هم دوخنه 

 

عاشقانت  هر جمعه  ديدگان خود را با اشك بلوري  مي آرايند و دلشان را نذرتو

 

مي كنند هر صبح با مولايشان تجديد ميثاق مي كند  كاروان دل را به غروب  مي

 

برند  زبان را به ذكر  فرج  مشغول مي دارند و بر سجاده  انتظار نشسته  و انتظار

 

را بر دوش مي كشند تا شايد دعايشان مستجاب شودومعشوق گوشه چشمي به آنها

 

بنمايد .اي تجديد كننده  احكام نعطيل شده  و اي طلب  كننده خون شهيد كربلا!

 

كجا هستي ؟

 

بيا و ديدگان  را با ظهورت  مزين كن  و درياي  محبت  را بر دل مشتاقان  جاري

 

 كن 

 

اي چشمه عدالت طولاني نمودن انتظارت ما را به خطا كشانده  است ديگر عصر

 

جمعه ها  دلم نمي گيرد ..............چرا كه چشم ها ديگرمعناي ديدن تو را فراموش

 

كرده اند چشم ها نگاهشان را به رايگان مي فروشند بازارمعامله پاياپاي قلب هاي

 

سكه اي  در برابر  قلب هاي سپيده بسيار داغ است .

 

چقدر مردم بر گردنشان قلب هاي سكه اي  آويزان كرده اند ؟

 

اي كاش مي دانستم  در كدامين  سرزمين قرار داري ؟

 

اي كاش مي دانستم  كه در كدام سكوت به نگاه من نشسته اي؟

 

هر صبح آدينه براي ديدن تو ديدگانم را غسل معرفت  داده ام

 

مي دانم كه تو خود مي داني كه من براي آمدن توآرزو هاي دنيايم را كشته ام   

 

به خدا تو خود مي داني كه امروز روز مانده به آدينه موعود است و من غروب

 

خورشيد را نظاره گر شده ام با آه و دردي جان افزا لحظات فراق تو را  بر

 

 صفحات دل نالانم مي نويسم باز هم امروز براي تجديد  ميثاق با يارانت

 

به بهشت عاشقان خدايي مي روم ..........تا عهد  خدايي با آ نان ببندم

 

دست از همه چيز كشيده ام 

 

با آنان كه عاشقانه تو را ديدند و رفتند

 

با آنان كه عشق ناب محمدي داشتند

 

با آنان كه تا نام سبزت را شنيدند عازم ديار روشني ها شدند

 

با آنان كه تاريكي ها را پشت كردند 

 

با آنان كه درآدينه ها ....در ندبه ها تو را نظاره گر بودند

 

آري با آن سبزقامتان با آن با جرعتان كه به خاطر ما رفتند

 

عهدي  دوباره مي بندم كه تا لحظه اي جان در نفس دارم

 

حضورشان را در قلبم  جاودانه كنم و اميد دارم كه باعت شادي و آرامش

 

روحشان باشم.

 

اي بلند اي نيكي واي مهربان دوست دارم هر

 

 آدينه كه مي رسد ندبه هاي زائرانت

 

را دانه دانه  در جام جمع كنم و از آن قلب بلوري  بسازم

 

و هنگام ظهورت با قلبي  بلوري  به استقبالت  بيايم

 

مولاي من ؟؟؟؟كي مي شود تو را ببينم و تو ما را ببيني

 

و كي مي شود اين جمله معنا شود: (( متي ترانا و نراك))

 

اي تمام آرزوي من !

اي معناي زندگي من  !

 

اي غايب  غيبت نشين !توان سخن  گفتن را از دست داده ام

 

از اين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام خصمان درون و بيرون

 

روحم را در  زنجير غفلت به بند كشيده اند

 

براي درمان دردم راه را گم كرده ام

 

و لي تو را يافته ام كه تو درمان دردم هستي

 

مرا درياب يابن الحسن كه سخت پريشان حال توشد ه ام

 

تو خود من را هوايي خود كرد ه اي

 

پس بيا كه چشم انتظار تو هستم..........................اللهم اجل لوليك الفرج 

                                                         

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:33  توسط منتظر باران   | 

بسم رب المحمد(ص)

                                         

حضرت امام باقر (ع) در مورد آيه (( فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون.... اگر

 

نمي دانيد از اهل ذكر بپرسيد))، فرمودند:

 

(( ذكر)) رسول خدا(ص) است  . ما امامان ((اهل ذكر )) هستيم ،ودر مورد كلام

 

الهي كه مي فرمايد (( و انه  لذكر لك و لقومك و سوف تسالون....و آن ذكري  براي

 

تو و قوم توست و از شما سوال خواهد شد)) فرمود: ما قوم  او هستيم و از ما سوال

 

مي شود.

 

حضرت امام رضا (ع) نيز در تبيين فضايل  عترت  طاهرين(ع) فرمودند:

 

ذكر :رسول خدا(ص) است و مااهل  او هستيم ،و اين موضوع  در كتاب  الهي

 

روشن است آنجا كه مي فرمايد)):  الذين آمنوا قد انزل ا... اليكم  ذكرا ، رسولا  يتلو

 

عليكم آيات ا.... مبينات .....آنانكه   ايمان آوردند همانا  خدا  براي شما  ذكري 

نازل  فرموده است ، رسولي كه بر شما آيات روشن الهي  را تلاوت  مي كند.))

و ابوالرافع  مي گويد:

رسول خدا (ص) فرمودند وقتي فرزند خود را(( محمد)) نام نهاديد ديگر اورا به

 

زشتي ياد مكنيد ، و او را  مرانيد و رد  نكنيد  و او را نزنيد ، خانه اي كه در آن 

نام ((محمد)) باشد و ياران و همنشيناني  كه در آنان نام ((محمد)) باشد از بركت

و ميمنت  برخوردار است.

منتخب الهي

رسول خدا (ص) فرمودند :خداوند از فرزندان ابراهيم،اسماعيل را برگزيد ،و از

نسل اسماعيل ،((كنانه)) را، و از بني كنانه ((قريش))را،وازقريش((بني هاشم)) را،و

از ((بني هاشم )) مرا انتخاب فرمود.

و نيز فرمودند :....خداي  متعال پيوسته  مرا از اصلاب  پاك  و طيب  به ارحام 

پاك و طيب به ارحام پاك و مطهر منتقل  فرمود ، هدايت گر  و هدايت يافته ، تا

آنجا  كه به نبوت  و پيامبري  پيمان  مرا و به اسلام  ميثاق  مرا اخذ  نمود ، و همه

چيز از وصف و چگونگي  مرا مبين و مشخص ساخت، و ذكر مرا در تورات و

انجيل  ثبت  كرد، ومرا به آسمان  خويش  بالا برد ، و برايم اسمي از اسماء  خود

مشتق نمود ، امت من حمد  كنندگانند ،و خداي صاحب  عرش  محمود است و من

محمدم.

اميرمومنان علي (ع) فرمودند: رسول خدا(ص) فرمود:روز رستاخيز من سرور

بني آدمم و وفخر نمي كنم، و نخستين  فردم  كه زمين  بر او شكافته مي شودو زنده

بر مي خيزد و فخر نمي كنم ،و نخستين  شفاعت  كننده ام و نخستين  فردي  كه

شفاعتش  پذيرفته  مي شود.

حضرت امام صادق (ع)  به ((صفوان  جمال )) فرمودند : اي صفوان ، آيا

مي داني  خداوند  چند پيامبر  برانگيخته است؟

عرض كرد: نمي دانم.

فرمود : خدا يكصد و چهل  و چهار هزار  پيامبر  بر انگيخت و به همين تعداد چ

وصي و جانشين براي  آنان  و همه آنان مبعوث و مامور به راستگوئي و اداي

امانت و زهد در دنيا  بودند و خداوند  پيامبري  برتر از محمد (ص) و وصي و

جانشيني  برتر از وصي او امير المومنين نفرستاده است.

امام موسي بن جعفر (ع) فرمودند :

خداي متعال مخلوقي  برتر از محمد(ص)  نيافريده  است، و پس از محمد مخلوقي

برتر از علي (ع) نيافريده است.

 

امام رضا (ع) فرمودند :

 

رسول خدا(ص) فرمود: من سرور آدميانم و فخر نمي كنم.

 

امام موسي بن جعفر(ع) فرمودند:

 

رسول  خدا(ص) فرمود:من سيدو سرور همه آفريدگان  خدايم.و من از جبرئيل و

 

اسرافيل ،و فرشتگان  حامل عرش و همه فرشتگان مقرب و پيامبران مرسل  الهي

 

برترم، و من صاحب شفاعت و  صاحب  حوض شريفم ، و من و ((علي)) دو پدر

 

اين امتيم ،هر كس  مارا بشناسد  خدا را مي شناسد و هر كس ما را انكار كند خدا

 

 را انكاركرده است و دو سبط پيامبر در اين امت و دو سرورجوانان  اهل بهشت

 

((حسن))و ((حسين)) از ((علي)) به وجود  مي آيد و از فرزندان  حسين  نه امام

 

خواهد بود كه اطاعت آنان اطاعت من و نافرماني آنان نافرماني  من است ونهمين

 

  آنان  قائم و مهدي ايشان است.

 

حضرت امام صادق (ع) در مورد نماز پيامبر (ص) فرمودند:

 

پيامبر وقت  خواب آب وضو را در ظرفي  سر پوشيده  بالاي  سر خود  مي

 

گذاشت و مسواك  را نيز زير بستر  خود مي نهاد آنگاه  تا وقتي  خدا مي خواست

 

مي خوابيد و چون بيدار مي شد  مي نشست و به آسمان  نگاه  مي كرد و آيات

 سوره آل عمران  را تلاوت مي كرد(آيه 90_94) .آنگاه  مسواك مي زد و وضو

 

مي گرفت و به  جايگاه  نماز خود مي رفت  و چهار ركعت نماز مي خواند و

 

 ركوع را به قدر قرائت و سجود را  را نيز به قدر  ركوع  انجام مي داد ،ركوع

 

را آنقدر  طول مي داد  كه مي گفتند كي سر از سجده بر مي دارد؟

 

آنگاه به بستر  خود باز مي گشت و باز تا وقتي خدا مي خواست  مي خوابيد

 

سپس بيدار مي شد و مي نشست و آيات  سوره آل عمران  را  تلاوت  مي كرد

 

و به اطراف آسمان  نظر  مي انداخت ، آنگاه  مسواك  مي زد و وضو  مي گرفت

 

و در جايگاه  نمازو عبادت  مي ايستاد  و چهار ركعت  نماز مثل دفعه قبل مي

 

خواند ، و باز به بستر  خود بر مي گشت و تا وقتي خدا مي خواست مي خوابيد.

 

سپس بار ديگر بيدار  مي شدو آيات  سوره آل عمران  را مي خواند و به اطراف

 

آسمان نگاه  مي كرد و مسواك  مي زد و وضو  مي گرفت و در جايگاه  نماز مي

 

ايستاد و سه ركعت شفع و وتر را مي خواند و دو  ركعت  نافله  صبح  را نيز مي

 

 خواند آنگاه از خانه براي نماز صبح بيرون  مي آمد و به مسجد مي رفت.

 

امام حسين (ع) فرمودند:        

 

رسول خدا (ص)  در هنگام  نيايش  و دعا  دستهاي  خود را همچون  مستمندي

 

  كه غذا  مي طلبد  بالا مي آورد.

 

امام  صادق(ع) فرمودند:

 

رسول خدا (ص)  پيش از برخاستن از هر مجلسي  هر چند  كوتاه هم بود ، بيست

 

و پنج مرتبه استغفار و از خداي متعال  طلب آمرزش  مي كرد.

و فرمودند: پيامبر (ص) هر روز هفتاد مرتبه (( استغفرا...)) و هفتاد مرتبه

 

(( اتوب الي ا....))  مي فرمود.( هفتاد مرتبه از خدا طلب  آمرزش  و هفتاد  مرتبه

 

 به سوي خدا  توبه مي كرد.)

 

و فرمودند:

 

رسول خدا (ص)هر روز سيصدو شصت بار به عدد  عروق بدن ،حمد خدا مي

 

گفت،مي فرمود : ((الحمد... رب العالمين  كثيرا علي  كل حال))

 

امام باقر (ع) فرمودند:

 

رسول خدا(ص)شبي در نوبت عايشه نزد او بودند ، عايشه گفت: اي رسول خدا ،

 

چرا خود را در عبادت رنج و مشقت مي دهي در حالي كه خداوند  گناه گذشته و

 

آينده ترا آمرزيده است؟

 

پيامبر (ص) فرمودند: اي عايشه ، آيا بنده اي  سپاسگذار نباشم؟

 

و فرمود: پيامبر (ص) بر سر انگشتان پا به عبادت مي ايستاد ، و خداي سبحان

 

اين آيه را نازل فرمود(( طه ماانزلنا عليك القرآن  لتشقي ))

 

(اي پيامبر مطهر ،ما قرآن را بر تو  نازل  نكرديم كه به زحمت و مشقت بيفتي) 

 

رسول خدا(ص) ماه شعبان و ماه رمضان و سه روزازهرماه :

 

پنج شنبه اول و چهارشنبه وسط و پنج شنبه آخر ماه را روزه مي داشت.

 

امام صادق(ع) فرموده اند:

 

رسول خدا(ص)دهه آخر رمضان را در مسجد معتكف مي شد.

 

و فرموده اند:

پيامبر (ص)  چون دهه آخر رمضان  فرا مي رسيد كمر  مي بست و از بانوان

 

دوري مي جست و شبها را احيا مي كرد و همه وقت خود را براي  عبادت فارغ

 

مي ساخت .

 

رسول خدا(ص) فرمودند:

 

رجب ماه خداست و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت  من است، كسي كه

 

 يك روز از ماه رجب را روزه  بدارد  مستوجب  خشنودي  بزرگ خدا مي شود و

 

غضب الهي از او دور مي گردد و دري از درهاي دوزخ بر او بسته مي شود .

 

و امام صادق (ع) فرمودند :

 

رسول خدا(ص) چون هلال ماه شعبان را مي ديد فردي را مامور مي كرد كه از

 

جانب او درمدينه ندا دهد : اي مردم من فرستاده رسول خدا به سوي  شمايم، مي

 

فرمايدآگاه باشيد كه ماه شعبان  ماه من است ، خدا رحمت  كند  كسي را  كه مرا بر

 

 ماه  من ياري  كند  يعني  آن را روزه بدارد ، و امير مومنان مي فرمود : از وقتي

 

نداي  منادي پيامبر (ص) را شنيدم روزه  شعبان را از دست نداده ام و تا زنده

 

هستم نيز از دست  نخواهم داد .

 

امام صادق(ع) فرمودند:

 

رسول خدا (ص) روزه را با حلوا و شيريني  افطار مي كرد و اگر نبود با قدري

 

 شكريا چند دانه خرما، و و اگر هيچ يك از اينها  ممكن  نبود با آب خالص افطار

 

 مي كرد.

 

پيامبر (ص) وقت افطارمي گفت: (( اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا ، فتقبله

 

 

از ما بپذيرو قبول فرما).

 

ودر پي آن مي فرمود:تشنگي به سر آمد و رگ و پي آب گرفت، و اجر و پاداش

 

آن باقي است.

 

و نيز فرمودند:دعاي روزه دار وقت افطار  مستجاب است.

 

اميرمومنان علي(ع)  فرمودند:

 

رسول خدا(ص) وقتي نزد ديگران  افطار مي كردو غذا مي خورد مي فرمود:

 

روزه داران نزد شما افطار كردند، و نيكان از طعام شما خوردند و فرشتگان

 

نيكوكار بر شما  دردود  فرستادند

 

درباره فروتني پيامبر (ص) انس گفته است: زني به خدمت  پيامبر (ص) آمدو

 

گفت  باشما كاري دارم فرمود : در هر راه و گذر مدينه كه مايلي  بنشين من هم

 

آنجا مي نشينمو به كارت رسيدگي مي كنم

 

و او گفته است كه : رسول خدا(ص) به عيادت بيماران و تشييع  جنازه ها مي

 

رفت، و بر الاغ سوار مي شد ،و دعوت بردگان  را مي پذيرفت و روز نبرد با بني

 

 قريظه بر الاغي كه مهار و پالاني  از جنس الياف  خرما داشت سوار بود.

 

امام حسين(ع) فرموده 

 

  از پدرم در مورد  رسول خدا (ص)  در داخل خانه  سوال كردم فرمودند:

 

وقتي به خانه اش مي رفت  اوقاتش را به سه قسمت  مي كرد  يك قسمت  براي

 

خدا و يك قسمت براي خانوادهاش و يك قسمت براي خودش

آنگاه قسمت خودش را نيز خود و  مردم  تقسيم كرد  و آن را براي بستگان  و

 

بزرگان صحابه قرار مي داد .

 

مي فرمودند كه  گفته هايش را  حاضران به غائبان  ابلاغ  كنند و مي فرمود 

 

حاجت كسي را  كه خود نمي تواند  عرض حاجت كند به من برسانيد كه هركس

 

حاجت ناتواني  را به زمامداري  برساند  خداوند گامهايش  را روز قيامت  ثابت و

 

استوارمي دارد .

 

از ايشان در مورد  رفتار پيامبر (ص) در بيرون ازخانه  ودراجتماع  پرسيدم؟

 

فرمود: رسول خدا(ص)  زبان را از  سخنان  زائد و بي فائده  نگاه  مي داشت

 

و به مردم الفت مي بخشيد و آنان را گريزان نمي ساخت و بزرگ هر قومي را

 

احترام مي كرد و به حكومت و رياست مي رسانيد و از مردم پرهيز و احتياط مي

 

 كرد بدون آنكه  خوشروئي و خوش اخلاقي  خود را  از آنان  باز دارد

 

و از اصحاب خود جويا مي شد و ملاطفت مي نمود و از مردم در مورد اموري

 

كه در جامعه مي گذرد سوال مي نمود  نيكي را تحسين و تقويت مي فرمود و بدي

 

را نكوهش و تضعيف مي كرد رفتاري معتدل و هماهنگ و يك رنگ داشت  هيچ

 

 غفلت نمي ورزيد مبادا  ديگران  به غفلت  و انحراف  دچار شوند براي  هر

 

 وضعيتي  كه پيش آيد تهيه وآمادگي داشت  از حق كوتاهي و تجاوز  نمي كرد

 

نيكان  مردم  به او نزديك  بودند  و برترين  آنان  نزد او  كسي  بود  كه براي

 

 مردم  خير خواهتر  باشد  و مقام كسي  پيش او بزرگتر  بود  كه در ياري و

 

همكاري ديگران بهتر باشد.

 

مردم  نزد او  در حق مساوي بودند  ، مجلس او  مجلس بردباري و شرم

 

و شكيبائي  بود در مجلس او صداها بلند نمي شد  واز كسي عيب جوئي نمي كردند

 

واز لغزشهاي برخي افراد  مجلس در جاي ديگر  بازگو  نمي  گرديد.

 

باهم به  سازگاري و انعطاف رفتار مي كردند  بلكه  نسبت به هم  فروتني مي

 

ورزيدند  بزرگتر را احترام مي كردند  و بر كوچكتر  مهرباني مي نمودند

 

و نيازمند  را بر  خود  مقدم  مي داشتند  و غريب را مراعات مي نمودند.

 

 

                                                 بر گرفته از كتاب سيماي آفتاب

                                                نوشته ابوالفضل موسوي گرمارودي

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 18:30  توسط منتظر باران   |